تبليغاتX
زندگی در کنار تو زیباست
خاطرات زندگی ما

سلام دوستهاي عزيزم خوبيد راستش خيلي وقته كه ديگه به اين دنياي مجازي وابستگي ندارم و كلا زياد هم وقت نميكنم كه اينجا بنويسم 

اماااااااااااااااااااااااااا براي اينكه خاطرات دخترم رو جايي ثبت كنم چند وقتي ميشه كه براش يه وبلاگ زدم و كارهاي جديدي رو كه انجام ميده مي نويسم تا هميشه براش باقي بمونه

راستش نميخواستم به كسي آدرسش رو بدم اما چون دوستهاي عزيزم به صورت عمومي و خصوصي ازم خواستند كه عكسهاي هليا رو بزارم و ............. تصميم گرفتم آدرسش رو اينجا بزارم تا هر كي من وهليا رو دوست داره بياد ببينه و اگر دوست داشت برامون كامنت بزاره

هدف من از بازكردن وبلاگ هليا فقط و فقط ثبت خاطرات براي خودشه مثل اينكه توي يه دفتر براش بنويسم تا انشااله وقتي بزرگ شد بخونه و اگر دوست داشت ادامه اش بده

در هر صورت اينجا شايد گاهي بيام و از خاطرات شخصي خودم براي اينكه يادم بمونه بنويسم

اينم آدرس وبلاگ عشقم

http://eshgemamiobabi.blogfa.com




+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 11:19  توسط روشنک  | 

امروز آخرين روز پائيزه و شب يلدا قراره همگي خونه پدرشوهرم جمع شيم چون امسال بخاطر محرم هيچ رستوران سنتي برنامه نداشت البته مامي و خواهري و شوهرش هم هستند

براي دخترم اولين شب يلداي زندگيش داره رقم ميخوره و آغاز اولين زمستان زندگيش اميدوارم سالهاي سال زندگي كنه و شبهاي يلداي خوبي رو پشت سربگذاره

خيلي اين شب رو دوست دارم هميشه يه احساس خاصي به اين روز دارم امسال بعد از سالها توي خونه هستيم

نميدونم چرا امروز همش ياد تي تي ميوفتم كه پارسال مهموني گرفته بود و درخت كاج خوشگل درست كرده بود فكر كنم ديگه ني ني خوشگلش به دنيا اومده باشه اميدوارم هر جا كه هست سالم وسرحال و شاد باشه

شب يلداي همگي مبارك اميدوارم بهتون خوش بگذره

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 13:55  توسط روشنک  | 

اين روزها خيلي فكرهاي عجيبي توي ذهنم مياديعني دارم ديوونه ميشم ؟

جمعه خانه كرمانشاهي هاي مقيم مركز مهموني ترتيب داده بود در رستوران سنتي البته با خرج خودمون و به اصرار خانواده شوهر جون رفتيم هر چند خيلي بي نظم بودند وجاكم بود اما در كل خوش گذشت و هليا هم اولين رستوران سنتيش رو تجربه كرد

توي رستوران حضاري كه اطراف ما نشسته بودند كلي قربون صدقه هليا رفتند و به حال ما غبطه خوردند!!!!!!!!!!!!1

ياد اون دوراني افتادم كه دختر بچه اي بودم و باديدن يه زوج جوون با يه ني ني و مامان بزرگها و بابابزرگها كه غرق محبت كردن به بچه بودند به روزايي فكر ميكردم كه خودم هم ازدواج كنم وني ني دار بشم و .............

حالا توي اون موقعيت فردايي هستم كه ديروز آرزوش رو داشتم نميگم ناراضي هستم خيلي هم خوشبختم و احساس  رضايت ميكنم اما ته دلم ميگيره وقتي فكر ميكنم كه هر چقدر با به آرزوهامون ميرسيم و سنمون بالا ميره به از دست دادن عزيزامون نزديك تر ميشيم و يا نديدن خوشبختي اطرافيانمون كه با مرگ خودمون به دست مياد

نميخوام تلخ باشم و ميدونم كه اينا رو ميزاريد به حالتهاي بعد از زايمان اما اين روزها هر وقت هليا كار جديدي انجام ميده خيلي ذوق زده ميشم اما ناخودآگاه چشمهام پراز اشك ميشه كه خدايا يعني من زنده ميمونم كارهاي بعدي هليا هم ببينم و دعاي اين روزهاي من اينه خدايا عاقبت بخيرمون كن و تا به ثمر رسيدن هليا ما رو زنده نگهدار

دوست ندارم هليا بدون مادر يا خدايي نكرده پدر بزرگ بشه خدايا ميشنوي نميخوام خواهش ميكنم التماس ميكنم دخترم رو زير سايه پدر و مادرش عاقبت به خير كن

فكر اينكه هليا قصه نبودن ما رو بخوره و حتي  ته دلش احساس غم كنه و حسرت بخوره ديوونم ميكنه


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 15:4  توسط روشنک  | 

ديشب هليا تا صبح اصلا بيدار نشد وقتي ميخواستم راه بيفتم سمت محل كار دلم نيومد اينطوري ولش كنم بغلش كردم و بهش شير دادم بازم چشمهاش رو باز نكرد اما يكربعي شير خورد و من تا برسم شده بود ساعت يكربع به هشت و چون ميدونستم كه الان ديگه توي كوچه جاي پارك پيدا نميكنم رفتم خيابون پشتي اداره و اونجا پارك كردم و رفتم سوپرماركت تا براي صبحانه پنير بخرم وقتي داشتم از سوپر بيرون ميومدم رودروي يه خانومي دراومدم كه ديدم بعله يكي از همكارهاي قديممه كه توي محل كار قبليم بود و ميدونستم كه همون سالها كه من ازاونجا اومدم بيرون رفته استراليا خلاصه كلي ذوق كردم و حال و احوال و اون از همه دوستان قديم خبر داشت و كلي اطلاعات بهم داد و شماره ردو بدل شد و فوري هم توي فيس بوك همديگر رو پيدا كرديم و اد و ..........و اين جوري اول هفته من به خوبي شروع شد آخه خيلي وقت بود كه دوست داشتم از همكاراي قديمم خبر بگيرم اما تقريبا همشون محل كاراشون عوض شده بود حالا توي فيس بوك كلي عكساشون رو ديدم و خوشحال شدم

مي بينيد دنيا چقدر كوچيكه و كار خدا چقدر درسته من بايد ديربرسم كه اونجا پارك كنم و برم توي اون سوپرماركت و اون دوستم رو ببينم اگر من زودتر ميومدم و توي كوچه خودمون پارك ميكردم كه نمي رفتم اون سوپرماركت كه اون دوستم رو ببينم (فهميدين چي گفتم )در هر صورت خيلي خوشحالم خيلي خيلي

پنجشنبه براي هليا جشن دندوني گرفتم با اينكه اصلا از اين كارا خوشم نمياد و اصلا هم رسم نداريم اما يكدفعه دلم خواست براي دخملكم يه جشن بگيرم و يه عصرونه زنونه راه انداختيم با شركت دوستان و مامي شوهر و زن عموي شوهر جاتون خالي بد نبود

مامي عزيز زحمت درست كردن آش رو كشيدن و از اونجايي كه فكر كردند شايد بعضي ها دوست نداشته باشند آش رشته هم درست كردند با دو نوع غذاي ساده ديگه كه خودم درست كردم و كيك كه هيچ شباهتي به عكسش نداشت اما خوشمزه بود(دلتون نخواد)

دخترم اولين رقصهاي زندگيش رو ديد و با كمال تعجب نگاه ميكرد البته من زياد براش ميرقصم اما اينطوريش رو نديده بودو صدالبته صاحب كلي كادوهاي خوشگل شد كه همه زحمت كشيده بودن و شرمندمون كرده بودند

زندگي ما دوباره روال قديم رو گرفته ميدونيد چرا؟

چون شوهر جون دوباره براي وسط هفته برامون مهمون دعوت كرده

ميخواستم عكس بزارم اما شارژ دوربينم تموم شد شرمنده

تا بعد در پناه خدا

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:6  توسط روشنک  | 

چند روزه ميخوام بيام اينجا بنويسم اما نميدونم چي بگم وقتي خبر هدي رو خوندم مثل ديوونه ها شده بودم همش با خودم حرف ميزدم و ميگفتم نه امكان نداره همش ياد كامنتهايي كه برام ميزاشت ميوفتادم و عشقي كه به دخترش داشت چند روز قبلش هم داشتم فكر ميكردم كه تا يكماه ديگه دختر هدي و تي تي هم به دنيا ميان از اون روز همش وقتي هليا رو نگاه ميكنم بهش شير ميدم يادشون ميوفتم و دلم ميگيره يعني واقعا هدي از اين دنيا رفته و هرگز نميتونه دخترش رو در آغوش بكشه

اگر اين اتفاق افتاده الان خانواده اش چه حالي دارند داغ سه نفر همزمان خيلي سخته يعني وحشتناكه

آخه خدايا اين چه حكمتي داشته كه يك زن و شوهر جوون كه در انتظار يه هديه از طرف خودت بودند حتي نتونستند براي يكبار اونو در آغوش بكشند

اميدوارم و از خدا ميخوام كه همه اينها يك اشتباه و دروغ بزرگ باشه كاش يك نفر با خواهرش صحبت ميكرد و تمام قضيه رو مي پرسيد و كاملا مطمئن ميشد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:2  توسط روشنک  | 

سلام با تاخير تولد امام رضارو تبريك ميگم پارسال اگر يادتون باشه نذر كردم امسال برم مشهد اما امان از اين بليط هواپيما كه گيرم نيومد ميخواستم صبح برم شب برگردم كه دير اقدام كردم و نشد نذرم رو ادا كنم

اين روزها حسابي درگير اين فرشته كوچولو هستم كه روز به روز داره كارهاي جديد انجام ميده و خدا رو شكر با مامانم حسابي گرم گرفته ديگه غذا ميخوره و سينه خيز ميره

ني ني خواهري پسره نميدونم گفته بودم يانه

بعضي اوقات با هم ميريم و براش خريد ميكنيم البته خواهري از بس كه سخت گيره هنوز چيز خاصي نخريده و درگير انتخاب تخت و كمد مي باشد

فردا تولد خواهريه و از همينجا بهش تبريك ميگم اميدوارم كه صدساله بشه و سايه اش بالاي سر ما و ني ني توراهيش باشه 

اوضاع اداره فعلا خيلي خوبه رئيس كوچيكه حسابي مهربون شده و تا الان كه گير خاصي به من نداده چشمش نكنم اميدوارم همينطوري پيش بره

مثل باد گذشت اين چهارمين هفته اي است كه ميام سركار واقعا راست ميگن كه آدميزاد به هر شرايطي عادت ميكنه به قول مامانم اين يكي از خصلت هاي خوب آدمه كه خدا در نظر گرفته 

فقط خواستم بگم ما خوبيم خداروشكر

راستي كسي از نگين خبر داره چرا وبش بسته شده نگين جوووووونمممممممممممممم يك خبري از خودت بده عزيزمممممممممممم

تا بعد در پناه خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:8  توسط روشنک  | 

سلام هم اینک من یک مامان کارمند هستم که از اداره محترم این پست را میزارم

بعلهههههههههههههه بلاخره ۱۵ ماه با هم بودن شبانه روزی به اتمام رسید و من شنبه هفته پیش با یک دنیا بغض و آه ساعت ۳۰/۶ صبح از دخترم جدا شدم و راهی محل کارم شدم نمیدونید چقدر سخت بود انگار که یک تکه از وجودم رو توی خونه جا گذاشته بودم شب قبلش هم یک پست نوشتم اما ثبت موقتش کردم ولی دلم نیومد که بزارمش چون دوست داشتم شروع کارم با خوبی و خوشحالی باشه و انرژی مثبت داشته باشم

روز اول خیلی سخت بود و همش نگران گرسنه موندنش بودم هر چند که قلقلی من از ۲۶ شهریور فرنی رو شروع کرده بود و حسابی هم دوستش میداره

اما راستش رو بخواهید با اینکه به شدت دلم براش تنگ میشه و نگرانش هستم و کلی هم خسته میشم اما روحیه ام خیلی خیلی بهترشده و مشغول شدنم باعث شده که فكر و خيالهاي الكي نكنم

مامانم خيلي زحمت ميكشه و ميدونم كه از من هم بيشتر مراقبش هست تازه روز اول كه برگشتم خونه خانوم خانوما اصلا انگار نه انگار كه من مامانش هستم بغل مامانم بود و با تعجب من رو نگاه ميكرد انگار نه انگار كه من مامانشم ( گريهههههههههههههههه)

خلاصه اينكه سخته خيلي كلا بچه داري سخته مسئوليت داره دل نگراني داره شب بيداري داره گذشت بي پايان ميخواد و ............ اماخيلي خيلي خيلي لذت بخشه وقتيكه مي بيني بهت لبخند ميزنه ميخنده خودش رو لوس ميكني دلت ميخواد بخوريش و سرشار از عشق ميشي من كه عاشقشم

راستش رو بخواين خيلي ناراحت بودم كه ميام سركار و به احتمال زياد اولين هاي هليا رو نمي بينم مثل اولين چهاردست و پارفتن و نشستن و راه رفتن و ............ حتي به مامانم براي اولين بار حسوديم ميشد كه صبحها در كنارشه و خنده هاي شيرينش رو مي بينه اما توي اين يك هفته به اين نتيجه رسيدم كه مطمئنا اين مامان روشن بيشتر و بهتر به درد هليا خانوم ميخوره و براش مثمره ثمرتره چون روحيه اش بهتر شده و ساعت ۳ كه از اداره مياد بيرون پاش رو با قدرت و انرژي بهتري روي گاز فشار ميده تابرسه به خونه و هليا رو سرشار از عشق خودش بكنه و تا شب در كنار همديگه لحظات خوبي داشته باشند

بعدا ميام در مورد كارهاي جديدش مي نويسم تا كارهاي اداره رو سرو سامان بدم يه كوچولو طول ميكشه

تا بعد در پناه خدا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:14  توسط روشنک  | 

هلياي گلم مامان جان نيم سالگيت مبارك باشه عزيزم ديگه براي خودت خانومي شدي برات يه كيك خريديم و نيم سالگيت رو جشن گرفتيم بعدا عكسش رو ميزارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 23:37  توسط روشنک  | 

سلام - عید فطر البته با عرض شرمندگی با تاخیر مبارک باشه

شمارش معکوس من برای رفتن به سرکار شروع شده البته به لطف خدا و کمک مامی یکی از نگرانیهام رفع شده آخه مامی دیگه نمیره سرکار و اصرار داره که هلیا رو نگه داره البته قرار بود دو هفته مهر رو بمونه پیش هلیا اما از اونجایی که این دخمل ما حسابی خودش رو توی دل همه جا کرده مامی میگه حیفه این بچه رو بزاری مهد و میگه من نمیزارم بزاریش مهد خودم میام نگهش میدارم و چون خونشون به خونه ما خیلی دوره قبول زحمت کرده که از شنبه تا چهارشنبه بیاد خونه ما و پنجشنبه جمعه بره خونه خودش دستش درد نکنه که حداقل من بابت مهدکودک نگرانی ندارم و فقط دوری از دخملم رو باید تحمل کنم

دوشنبه ۳۰ شهریور ما (من و هلیا) یه قرار داشتیم با دوستامون که شامل ۲۰ عدد مامان و ۲۰ عدد فرشته آسمونی که همسن هلیا بودند نمیدونیدچه خبر بود توی پارکی که قرار داشتیم همه جمع شده بودند و ما رو نگاه میکردند خیلی جالب بود دوستایی رو دیدم که با اینکه تا حالا ندیده بودمشون اما خیلی باهاشون احساس نزدیکی میکردم و تمام دوران بارداری و این پنج ماه رو از طریق این دنیای مجازی با هم ارتباط داشتیم و شیرینی ها و تلخی های این دوران رو با هم قسمت کردیم

باورتون نمیشه این فرشته های خدا چقدر همشون خوشگل و شیرین بودند و درست مثل اینکه توی بهشت بودیم خلاصه اینکه هلیا خانوم ما اولین قرار زندگیش رو گذاشت و حسابی خوش اخلاقی کرد و به همه دوستاش خندید تازه چشمش یکی از پسرها هم گرفته بود و کلی براش دلبری کرد  (چشم شوهر جون روشن) خیلی بهمون خوش گذشت و با یه دنیا انرژی برگشتیم خونه و یه اتفاق خوب که بعد از این دیدار رخ داد این بود که هلیا جونم به رگ غیرتش برخورد که همه دوستاش غلت میزنند و شب ما رو با غلت زدنش سورپرایز کرد حسابی و مامیش رو از نگرانی بیرون آورد

تا بعد در پناه خدا

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 2:6  توسط روشنک  | 

دختر عزیزتر از جانم پنج ماهگیت مبارک باشه مادر الهی من فدای اون چشمهای مظلومت بشم 155روز از اون روزیکه اومدی و شدی همه زندگی مامی و باباجون گذشت

چقدر عجیبه که در عرض یک لحظه یه موجود جدید میاد توی زندگیت کسی که اصلا ندیده بودیش و هیچ شناختی ازش نداشتی تمام زندگیت رو تحت الشعاع قرار میده و میشه عزیزترین شخص زندگیت که حتی یه لحظه رو نمیتونی بدون فکر کردن بهش بگذرونی و از دل و جون براش مایه میزاری و با خنده هاش شاد و با گریه هاش غم دنیا به دلت میشینه

عزیز دل مامان و بابا  از خدا برات بهترین ها رو میخواهیم امیدوارم لیاقت این رو داشته باشیم تا از تو که امانت الهی هستی دستمون به خوبی محافظت و نگهداری کنیم و یه بنده خوب برای خدا تربیت کنیم

خدایا بازم ممنون که این هدیه آسمونی رو به مادادی شکرت

راستی گلم فردا چهارمین سالگرد ازدواج مامان و بابا هم هست که با سه سال دیگه خیلی متفاوته اونم بخاطر گل وجود تو عزیز دلمه پارسال توی دل مامان بودی و امسال تو بغل مامان و بابا میخوایم با هم بریم اتلیه و مثل سه سال پیش عکس بگیریم اما اینبار با تو که حتما عکس خیلی قشنگی میشه

تا بعد در پناه خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 17:15  توسط روشنک  |